![]() |
![]() |
|
| نمی دانم چه بگویم از کسی که ماه از حضورش خجالت کشید ... |
|
اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن می خوای بری نگاه بکن ببین گلا تب ندارن ببین خدا رو خوش می یاد دنیا رو از هم بپاشی خدا رو خوش میاد که تو دیگه پیش من نباشی ببین خدا رو خوش میاد که عشق من بی خونه شه دیوونته دلم می خوای بیشتر از این دیوونه شه ببین خدا رو خوش میاد من بمونم بدون تو می خوام تمومش بکنم زندگی رو به جون تو ببین خدا رو خوش میاد اما گناه تو چیه چرا توی عاشقیا یکی همش ناراضیه بازم باید آب بریزم پش تو چون مسافری ما بدون منتظره اینجا همیشه شاعری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پریشانم !
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|