تبليغاتX
سایه
نمی دانم چه بگویم از کسی که ماه از حضورش خجالت کشید ...

 


شعر من در کوچه ای از شهر ساکن است
 دیگران دشنامش دادند ، من سلامش کردم
 دیگران نفرینش کردند ،من دعایش دادم
 شعر من از کوچه ای در شهر آمده است
 من لحظه هایم را گریستم
 تو در آن آب تنی کردی
تو دردها را خندیدی
 من در قهقهه ات بلعیده شدم
 شعر من در کوچه ای از شهر پرسه می زند
 من گامهایت را بر سنگفرش کوچه خون گریستم
 و سرودم تو را در قطره های خون
شعر من شاعرش را یاد ندارد
 و من در مستی شبانه ام
به سلامتیت شراب می نوشم
ذهنت را خسته مکن
 مرا به یاد نخواهی آورد
 و هیچ شاعری شعرش را از یاد نخواهد برد
شعر من در خشم خود بر لحظه های من مشت می زند
 و ارمغان من برای تو تنها بخشش است
 شعر من در کوچه ای از شهر فراموش شده است
و من شاعر سیه پوش شعری سپید موی هستم
 شعر من در کوچه ای از شهر ساکن است

 


 

ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار
کوچه دل با تو زیبا میشود
تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازننی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادق ی
چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن
قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من
قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد
مرز ما گلدانی از احساس شد
 تو گلدان پیچکی از عاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه
ای تماشای تو یک حس لطیف
 بی تو فرش ک.چه های بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی ست
قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف
با حضورش ‌آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره اینه است
تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
 میوه های عاطفه چشمان تو
چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریای ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سامان | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سامان | 

ای معلم دشت سرخ عاطفه
با تو می شد غنچه ها را ناز کرد
با تو می شد سبز همپای نسیم
تا فراسوی افق پرواز کرد


می توان با هر نگاه آبی ات
عکس زیبای شقایق را کشید
میتوان با هجی آرام تو
شادمان تا شهر پیچک ها دوید


با تبسم های گرمت می توان
به تمام یاس ها لبخند زد
با نسیم پک یادت می توان
عشق را با هر دلی پیوند زد


در تپش های دل هر غنچه ای
هر زمان و هرکجا رویای تست
مرهم زخم تمام یاس ها
فطره های احساس از دریای تست


در گلستان سپید مدرسه
عطر جان بخش شقایق ها تویی
در میان غنچه های باغ عشق
رز تویی نرگس تویی مینا تویی


 ای که خورشید میان آسمان
با امید چشم هایت زنده است
ای که اقیانوس دانش از رخت
وزنگاه آبی ات شرمنده ست


ای معلم دشت سرخ عاطفه
با تو می شد یک شقایق را سرود
دوستت دارم از اعماق وجود
بر تو صد ها شاخه گل صدها درود

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سامان | 

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و وکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سامان | 

خوشه اشک

 

قفسی باید ساخت

هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست

با پرستوها

و کبوترها

همه را باید یک جا به قفس انداخت!

 

 

روزگاری ست که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا

به حریم حرم جت ها خضمانه تجاوز شده است !

 

روزگاری ست که خوبی خفته ست

و بدی بیدار است

و هیاهوی قناری ها

خواب جت ها را آشفته ست !

 

غزل حافظ را می خواندم:

« مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو »

تا به آنجا کخ وصیت می کرد:

« گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو »

 

دلم از نام مسیحا لرزید

از پس پرده ی اشک

من مسیحا را بالای صلیبش دیدم

با سر خم شده بر سینه ، که باز

به نکوکاری ، پاکی ، خوبی

عشق می ورزید

 

و پسرهایش را

که چه سان « پاک و مجرد » ! به فلک تاخته اند

و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند

و برادر ها را خانه برانداخته اند !

 

دود در « مزرعه ی سبز فلک » جاری ست

تیغه ی نقره ی « داس مه نو » زنگاری ست

و آن چه « هنگام درو » حاصل ماست

لعنت و نفرت و بیزاری است !

 

روزگاری ست که خوبی خفته ست

و بدی بیدار است

و غزل های قناری ها

خواب جت ها را آشفته ست !

 

 

غزل حافط را می بندم

از پس پرده ی اشک

خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم

                                می بنیم:

در دل شعله و دود

می شود « خوشه ی پروین » خاموش !

                                پیش خود می گویم:

عهد خودرایی و خودکامی ست

عصر خون آشامی ست

که درخشنده تر از خوشه ی پروین سپهر

خوشه اشک یتیمان ویتنامی ست !

 


از تمام کسانی که قدم روی چشم من گذاشتن و از وبلاگ دیدن کردن یک دنیا ممنونم

خیلی متشکرم که با نظراتتون من رو دل گرم کردید ...

 

 دوستون دارم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سامان | 
از تمام دوستان عزیز و مهربانی که در ارسال گذشته نظرشون رو اعلام کردند بینهایت سپاس گزارم ... برای همتون آرزوی موفقیت دارم ...


اشکی در گذرگاه تاریخ

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون هابیل

از همان روزی که فرزندان "آدم"

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد !

گرچه "آدم" زنده بود

 

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود!

 

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت!

 

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن "موسی چومبه"هاست!

 

روزگار مرگ انسانیت است

من، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار –

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آن چه این نامردان با جان انسان می کنند!

 صحبت از پژمردن یک برگ نیست ...

 

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست

فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نَخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

 

 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سامان | 

 

دنیا غرق شده !

من شهرت را با عشق معاوضه کردم

بدون لحظه ای فکر

سراسر بازی احمقانه ای شد

برخی چیزها را نمی توان خرید

 

دقیقا آن چه را می خواستم به دست آوردم

چه ناگوار می خواستمش

دویدم شتابان به گذشته برای بیشتر

احمق ها را چه مسرت بار آزردم

 

و اکنون در می یابم

تصمیم خود را تغییر داده ام

رخسار تو

جایگزین من برای عشق

جایگزین من برای عشق

باید آیا به انتظارت باشم

جایگزین من برای عشق

جایگزین من برای عشق

 

من به دور دنیا سفر کردم

به جست و جوی یک خانه

خود را در اتاق های شلوغ یافتم

خیلی احساس تنهایی کردم

 

دلداده گان بسیار داشتم

که می نشستند بهر هیجان

گرم شدن زیر نور چراغم

 

هرگز چندان احساس خوشبختی نکردم

چهره های مشهور، مکان های خیلی دور

جواهرات بذلی می توانم بخرم

 

نه غریبه ای زیبا، خطری سنگین 

دارویی که بتوانم امتحان کنم

نه چرخ و فلک، نه دلی برای ربودن 

نه خنده ای در تاریکی

نه توقف در تاریکی

نه توقف جمعه، نه سرزمینی دور

نه آتشی که بتوانم برافروزم

اکنون در میابم، تصمیم خود را تغییر داده ام

 

این مذهب من است...

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سامان |