![]() |
![]() |
|
| نمی دانم چه بگویم از کسی که ماه از حضورش خجالت کشید ... |
|
شعر من در کوچه ای از شهر ساکن است
ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط سامان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 دی1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
ای معلم دشت سرخ عاطفه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
من میگم بهم نگاه کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط سامان |
|
|
خوشه اشک قفسی باید ساخت هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست با پرستوها و کبوترها همه را باید یک جا به قفس انداخت!
روزگاری ست که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است که چرا به حریم حرم جت ها خضمانه تجاوز شده است ! روزگاری ست که خوبی خفته ست و بدی بیدار است و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته ست ! غزل حافظ را می خواندم: « مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو » تا به آنجا کخ وصیت می کرد: « گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو » دلم از نام مسیحا لرزید از پس پرده ی اشک من مسیحا را بالای صلیبش دیدم با سر خم شده بر سینه ، که باز به نکوکاری ، پاکی ، خوبی عشق می ورزید و پسرهایش را که چه سان « پاک و مجرد » ! به فلک تاخته اند و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند و برادر ها را خانه برانداخته اند ! دود در « مزرعه ی سبز فلک » جاری ست تیغه ی نقره ی « داس مه نو » زنگاری ست و آن چه « هنگام درو » حاصل ماست لعنت و نفرت و بیزاری است ! روزگاری ست که خوبی خفته ست و بدی بیدار است و غزل های قناری ها خواب جت ها را آشفته ست !
غزل حافط را می بندم از پس پرده ی اشک خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم می بنیم: در دل شعله و دود می شود « خوشه ی پروین » خاموش ! پیش خود می گویم: عهد خودرایی و خودکامی ست عصر خون آشامی ست که درخشنده تر از خوشه ی پروین سپهر خوشه اشک یتیمان ویتنامی ست !
از تمام کسانی که قدم روی چشم من گذاشتن و از وبلاگ دیدن کردن یک دنیا ممنونم خیلی متشکرم که با نظراتتون من رو دل گرم کردید ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 دی1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
از تمام دوستان عزیز و مهربانی که در ارسال گذشته نظرشون رو اعلام کردند بینهایت سپاس گزارم ... برای همتون آرزوی موفقیت دارم
اشکی در گذرگاه تاریخ از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل از همان روزی که فرزندان "آدم" زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد ! گرچه "آدم" زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود! بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت برنگشت!
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا ز خوبی تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است! صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست قرن "موسی چومبه"هاست! روزگار مرگ انسانیت است من، که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر - حتی قاتلی بر دار – اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای! جنگل را بیابان می کنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آن چه این نامردان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نَخست! در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است!
... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 دی1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
دنیا غرق شده ! من شهرت را با عشق معاوضه کردم بدون لحظه ای فکر سراسر بازی احمقانه ای شد برخی چیزها را نمی توان خرید دقیقا آن چه را می خواستم به دست آوردم چه ناگوار می خواستمش دویدم شتابان به گذشته برای بیشتر احمق ها را چه مسرت بار آزردم و اکنون در می یابم تصمیم خود را تغییر داده ام
رخسار تو جایگزین من برای عشق جایگزین من برای عشق باید آیا به انتظارت باشم جایگزین من برای عشق جایگزین من برای عشق من به دور دنیا سفر کردم به جست و جوی یک خانه خود را در اتاق های شلوغ یافتم خیلی احساس تنهایی کردم دلداده گان بسیار داشتم که می نشستند بهر هیجان گرم شدن زیر نور چراغم هرگز چندان احساس خوشبختی نکردم چهره های مشهور، مکان های خیلی دور جواهرات بذلی می توانم بخرم نه غریبه ای زیبا، خطری سنگین دارویی که بتوانم امتحان کنم نه چرخ و فلک، نه دلی برای ربودن نه خنده ای در تاریکی نه توقف در تاریکی نه توقف جمعه، نه سرزمینی دور نه آتشی که بتوانم برافروزم اکنون در میابم، تصمیم خود را تغییر داده ام این مذهب من است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 دی1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پریشانم !
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|