![]() |
![]() |
|
| نمی دانم چه بگویم از کسی که ماه از حضورش خجالت کشید ... |
|
اگه بری شعرای من دیگه مخاطب ندارن می خوای بری نگاه بکن ببین گلا تب ندارن ببین خدا رو خوش می یاد دنیا رو از هم بپاشی خدا رو خوش میاد که تو دیگه پیش من نباشی ببین خدا رو خوش میاد که عشق من بی خونه شه دیوونته دلم می خوای بیشتر از این دیوونه شه ببین خدا رو خوش میاد من بمونم بدون تو می خوام تمومش بکنم زندگی رو به جون تو ببین خدا رو خوش میاد اما گناه تو چیه چرا توی عاشقیا یکی همش ناراضیه بازم باید آب بریزم پش تو چون مسافری ما بدون منتظره اینجا همیشه شاعری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط سامان |
|
|
اگر كمي دقت كرده باشي مي بيني كه اين ها غالبا بچه *خرپول ها* يا بچه *سگ دوها* يا بچه *خوك ميزها* يند و تنها دليلي كه به آن ها حق تحصيل در غرب داده است،يكي خرپولي پدرشان بوده است و ديگري خر فكري خودشان.نا اميدي از اينكه بتوانند در ايران از سد كنكور بگذرند و پول پدرشان كه مي تواند بهترين زندگي را در هرجاي دنيا برايشان فراهم آورد.
چنين بچه ننه هاي نونوري كه فقط وزن اند و قد و ديگر هيچ؛ مذهبشان را در عمه جانشان مي بينند و سنتشان را در ننه جانشان و فرهنگشان را در گوگوش و واريته ي فرخزاد و تاريخشان همان تاريخ چرند دروغ دبيرستاني است، كه نمره ي صفر هم از آن گرفته اند و جامعه ي ايران برايشان همان چندتا محله ي شمال شهر تهران است با آدم هاي ترگل ورگلي كه بوي آدميزاد ، نه از شرق و نه از غرب، به دماغشان نخورده. خلاصه بچه ي حاجي بازاري كه اسلام را از چند روضه خان و فالگير و هيات و دوره مي گيرد.بچه ي دلال فروش كالاهاي خارجي كه تمدن را از طريق تورهاي توريستي مي گيرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط سامان |
|
|
سلام بر همه دوستان عزیز
من از تبریک عید نوروز دیگه تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو رها کنم ... اما حالا عوض شدم و می خوام که دوباره شروع کنم این بار پرقدرت تر از گذشته . با تشکر سامی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط سامان |
|
|
با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم قبل از هر حرفی آرزو می کنم همیشه تن سالم داشته باشید و امیدوارم که در سال جدید همه آدم های جدیدی بشیم؛ اگر تا به امروز دروغ می گفتیم از این روز با شکوه شروع به ترک این عادت زشت که سر آغاز تمام گناهان و بدبختی هاست کنیم...
اما شاید فکر کنید منظورم من از اینکه می گم تنهایم اینه که مثلا یه دوست ندارم که باهاش راحت باشم !! نه اشتباه نکنید این طور نیست من دوستانی دارم که می دونم منو دوست دارن و برعکس.. من از نظر فکری تنهایم شاید نتونید نداشتن خانواده رو درک کنید ولی حتما می تونید یک لحظه فکر کنید که نه پدری دارید و نه مادری ، اون زمانه که می تونید معنای واقعی تنهایی رو حس کنید.. اگر تا به امروز چیزایی توی وبلاگ نوشتم که بعضی ها از خواندنشون انرژی منفی از من دریافت کردم خواهش می کنم من رو از صمیم قلب ببخشن من قصدم آزار کسی نبوده و نیست من فقط می خواستم بنویسم ولی نه روی کاغذ ... به خدایی که همیشه تنهاست ولی بنده اش را تنها نمی گذارد ... عید نوروز بهتون خوش بگذره ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط سامان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پریشانم !
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|